تبليغاتX
شیطنت های یک دندانپزشک

شیطنت های یک دندانپزشک

سلام!!!

دقیقا 25 روز دیگه امتحان دارم اما اوضاع درس خوندنم همچنان نا به سامانه ... آخه نه اعتیاد من ،به نت وبگردی و اینا درس میشه  ، نه از خواب و بیرون رفتنام و تل و اینا کم میکنم ،  دیگه ماه رمضونم هس ... خب نمیشه درس خوند  ، چی کار کنم؟!! تازشم  ، هر روز از اینور اونور اخبار و آمار جالبی میرسه که کلا آدم یه چند روز میره تو استند بای ،  تا ری استارت شه ، طول میکشه... اصلا من تا به خودم بیامو بشینم سر درسو مشق ،  علوم پایه ی ما که هیچی ،  سال پایینی هامونم میان امتحانشونو میدن و میرن  ، اونوقت من همچنان یه دست زیر چونه ،  دارم جلو مانیتور وبلاگ میخونم... یعنی مدیونین اگه سر راهتون "مرکز ترک اعتیاد نت ،تل،خواب "ببینینو به یادم نباشین!

دلم نمیخواد این روزا تند بگذرن ... نه به خاطر درس و علوم پایه ... آخه چه تند چه کند من بازم درس نمیخونم!دیگه خیلی برام مهم نیس! نمیخوام زود بگذره ،چون نمیخوام حس خوب این روزا زود تموم شه ... میخوام تک تک لحظه هاشو خوبه خوب حس کنم ... میخوام چشمامو ببندم و از شاد بودنم لذت ببرم!

ولی ته دلم میترسم ... شک دارم ... میدونم نباید عادت کنم به چیزی که قسمتم نیس ... میدونم نباید شروع کنم از جایی که یکبار تمومش کردم ... اما گاهی یه چیزایی هست که باعث میشه نتونی مقاومت کنی ،گاهی لازمه که تسلیم احساست بشی و اعتراف کنی  ...

میدونم دارم ریسک میکنم اما نمیتونم تغییرات رو انکار کنم ... خیلی ساده دارم وارد یه بازی پیچیده میشم ...

این روزا لا به لای شیارهای زندگی "خدا" رو بیشتر احساس میکنم ...این روزا بیشتر از قبل تجربش میکنم ...بیشتر باورش دارم ...

پ.ن: دلم میخواد دفعه بعد که میام اینجا دیگه دغدغه علوم پایه رو نداشته باشم! هر چی که هس میخوام زود تموم شه... میرم تا بعد از علوم پایه برگردم

تو مشکلات گاهی باید سکوت کرد، شاید خداوند حرفی برای گفتن داشته باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 0:45  توسط medisa  | 

سلام!!!

بعله واینا!بالاخره حس آپیدنم اومد ... کلا یه مدت تو مود نبودم... سرم یکم شلوغ بود، هنوزم هس البته ،حالا نه که چند جا پست و مقام ریاست دارم واینا، از اون لحاظ! حالا یه وقت خدای نکرده فک نکنین این مشغله مربوط به درس و علوم پایس ... نه داداش ... دوستان در جریانن( الی بیا شهادت بده) به جون طرف اگه بذارم یه ثانیه از این وقت هدر بره!!صبح بیرون، بعدازظهر بیرون ... هر وقت هم خونه باشم ،یا خوابم یا با تل میحرفم یا فوقش اگه نشد تی وی هس دیگه ! "فاصله ها" رو واسه چی گذاشتن پس؟

اصن من این قطر کتاب علوم پایه رو که میبینم تضعیف روحیه میشم نمیتونم برم طرفش ،چیه آخه اون؟؟یعنی اگه اسنل ،گایتون ،جاوتز ، لانگمنو هم ،بذاری رو هم (!!)باز یه چیزی تهش اضافه میاد!!! خیلی ظلمه به خدا ... آخه یعنی چی که تو تابستون آدم بشینه پای اسم یه سری عصب،عضله، شریان و مخلفاتشون؟ هوم ...؟ حالا نه که خودم خیلی به پاشون نشستمو دود چراغ خوردم و اینا ،از اون لحاظ! اعتماد به نفس دارم در حد ایفل!! حالا هی ملت میان باز تقویتش میکنن که ،دو هفته ای میشه خوند ،اصن 4 سال آخر کفایت میکنه، ارزش نداره و پاس میشه و این صوبتا! منم که حرف گوش کن ... ملتفت اید که!!!

دیگه اینکه کلا دیروز روز خوبی بود ... صبح خواب بودم که دوستم اس داد: تولدت مبارک و اینا! ولی تولدم نبود آخه!! بیچاره "پیشاپیش" یادش رفته بود بذاره!دیروز 11 مرداد بود ولی تولدم سیزدهمه! امروزم که دوازدهمه و میشه بین دیروز وفردا که خب بازم تولدم نیس!!

یه ساعت بعدش "دلارام جان" نویسنده وبلاگ "ساقی گور" زنگ زد و گفت که اومده یونیمون ، منم خیلی خوشحال و خرسند بش گفتم که بیرون قرار دارم پس میامو میبینمش! دیگه فک نکنم لازم باشه که هر بار بگم با الی قرار داشتم! آخه صبح و بعداز ظهر و غروب مشترک مورد نظر (یعنی من) فقط پیش الی در دسترسه !!!

 با الی رفتیم کارمونو انجام دادیم که یکمی طول کشید وباعث شد دیر برسیم! حول و حوش 12 قرار داشتم با دلارام ! قرارمون تو یونی بود، آخه خاله دلارام یه جورایی هم دانشگاهی ما محسوب میشه ،بعد دلارام با خالش اومد که یونی ما رو ببینه که لطف کرد بهم زنگید تا ما هم همو ببینیم!

حالا فک کنین جفتمون بودیم یونی، بعد فقط یه وجبم باهم فاصله داشتیما ولی یه ربع طول کشید تا بتونیم همو پیدا کنیم!!! بعدش دیگه من واسه اولین بار یه دوست مجازی رو به صورت عینی و واقعی دیدم!تقریبا همون طوری بود که تصور میکردم... یه دختر با نمک ،شوخ و یکمی شیطون با روابط اجتماعی فوق العاده بالا! یعنی دلارام و خالش اینقد خوب و صمیمی برخورد کردن که انگار مدت هاست همو میشناسیم! خیلی خوشم اومد... کلا تو همون چند دقیقه ای که با هم بودیم خیلی خوش گذشت ... یونیمون هم گویا مورد پسند واقع شد! قربونش برم با آثار باستانی و پارک جنگلی ای که داره هی توریست جذب میکنه! هر چقد تو زمینه علمی ضعف داشته باشه ولی ماشالا از لحاظ جنگل و فضای سبز و اینا حرف نداره!! سیزده بدر بیاین اینورا

رو یکی از نیمکت های پارک جنگلیمون نشستیمو حرف زدیم ...از درس و کنکور ودانشگاه شروع کردیم دیگه آخراش رسیدیم به آنالیز ساختمون دانشکده و اینکه کلا عمرشو کرده و باس بکوبنش جاش برج بسازن!

در کل یه روز به یاد موندنی بود! با شناخت وبلاگی که از دلارام داشتم همین طور شاد و پر انرژی تصورش میکردم ،حالا جالب اینه بعد از اینکه منو دید گفت از چشات معلومه که شر و شیطونی!!!

دیگه قضاوت با خودتون!

از دلارام و  خالش خیلی ممنونم خیلی خوشحال شدم از اینکه دیدمشون...مرسی

بعدش یه بار به اصرار الی رفتم "کمیته تحقیقات؟؟؟ " نه !!!  "تفریحات"  آخ که چقد سوژه خنده بود!! حیف که آشنا رد میشه از اینجا وگرنه میگفتم تا بدونید چقد اوضاع گل و بلبل بود

پ.ن1: کلا الان مدتیه که با مسنجرم قهرم ... دلیله خاصی هم نداره ها ... همینجوری!

پ.ن2: امروز ساعت سه صبح یکی از دوستان اس داد که: ورودت به بیست سالگی مبارک و اینا!ولی امروز هم دوازدهمه آخه! من نمیدونم ملت چه عجله ای دارن که منو بفرستن تو بیست سالگی!!نمیخوام خب!!

پ.ن3: یعنی من تو زمینه اس دادن اشتباهی رقیب ندارم!حالا نه که فک کنین چون گاهی با عجله دارم اس میدم اینجوری میشه ها ... نه جانم! خیلی خجسته و خرسند میشینم ،پا رو پا! بعد همینطوری اس رو جا به جا واسه اینو اون میفرستم!!

پ.ن4: علوم پایه رو چی کار کنم؟؟؟ یکی بیاد به من انگیزه بده واسه درس خوندن ...

پ.ن5: بابا "فردا" سیزدهمه !! ولی خب همه رقم کادو رو "پیشاپیش" هم میپذیریم. ولی کلا شروع دهه سوم زندگی یه جوریه! باید خانومونه باشی انگار!چیزی که اصلا دوس ندارم

پ.ن6:گاهی اوقات دلم تنگ میشه...

پ.ن7: تو قسمت نظرات دو پست قبل به یه کامنت خصوصی جواب داده بودم ! امیدوارم سوء تفاهم نشده باشه خب گاهی نمیشه فقط به یه کامنت اعتماد کرد

 بعد نوشت: الان سیزدهمه! تولدم ... یه چند ساعتی میشه که به دنیای بیست و چند ها پا گذاشتم.  دنیایی پر از تب و تاب و شور و انرژی که میتونه جزو بهترین روزهای تقویم زندگی باشه!                         خوشحالم از اینکه این روز ها پر ام از یه حس خوب! خوشحالم از اینکه متفاوت ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:2  توسط medisa  | 

!!!سلام

بالاخره تموم شد... بالاخره پرونده ترم 4 هم بسته شد.بیشتر از یه ماه بود که درگیر امتحانا بودیم.بیشتر از یه ماه بود که همه دغدغمون فقط درس بود...استرس های "پاتو" ... کابوس های" مورفو" ... که آخرشم استاد در نهایت نامردی نمره داد ،بعید میدونم به دندونی که تراشیده بودم حتی نگاه کرده باشه... نه که مثل بعضیا(خوبی اشک سرما جان؟؟؟)در طول ترم رو استاد کار نکرده بودیم ،جلوش زبون نریخته بودیم ،ابراز وجود نکرده بودیمو اینا ،همین طوری عشقی بهمون نمره داد... تا صبح بیدار موندن واسه" بهداشت" که آخرشم تموم نکردمو رفتم سر جلسه ... امتحان"بافت" و سوال های تشریحی!!! تا صبح کشیک دادن واسه "تنظیم" ..." انقلاب " و بازی پرتغال -اسپانیا ... و بالاخره آخرین امتحان که معلوم نیس پاس میشه یا نه!!! وقتی استاد خیلی شیک برمیگرده میگه عمرا بذارم علوم پایه بدین و میخوام یه سال عقب بندازمتون و این صوبتا ،دیگه واسه آدم امید میمونه؟؟؟ شانسه دیگه ... والا

حالا هر چی بود تموم شد ...4 ترم علوم پایه خیلی سریع گذشت

ترم یک ... ذوقو شوق شروع یک مقطع جدید تحصیلی!ترم صفری بودیمو نا آشنا، ساده بودیمو کم تجربه ... همه چی آروم بود ،طول کشید تا با یه سری از واقعیت ها کنار بیایم .دندونپزشکی رو با 6 واحد آناتومی شروع کردیم ،آناتومی سروگردن و اون همه عصب ،عضله ،شریان ... استاد نورو که "در ارتباط با" مخچه بود ... استاد توراکس که کلا سمپاتیکش از کار افتاده بود و سوال های پایان ترمش که همش انگلیسی بود ... نقاشی های بافت و گزارش کارهای الکی بیوشیمی عملی که اصلا خونده نمیشد

ترم دو ... یهو خیلی چیزا عوض شد ... خوب شروع نشد ... پر حاشیه بود ... با اینکه سخت ترین ترم علوم پایه بود اما اوج دودر کردن ها و درس نخوندن های ما تو همین ترم بود ...حس میکنم رو دور تند بود ... تحقیق ژنتیک و لجبازی ها و رفتارهایی که شاید هیچ وقت فراموش نشه ... قارچ و تک یاخته و استاد هایی که تعادل روحی روانی نداشتن... فیزیولوژی و استاد محبوبش ... جنین شناسی و نمرهای جالب پایان ترم ... بیوفیزیک و منطق داغون استادش

ترم سه ... بعد از گذشت یک سال تجربه و شناختمون بیشتر شده بود، تب و تاب ها خوابیده بود ،با اینکه هنوزم میگم "میکروب" با اون همه آنتی بیوتیک و باکتری و بیماری یکی از سخت ترین درس هایی بود که تا حالا پاس کردم ،اما در کل ترم سختی نیود... حتی عملی میکروب هم تنها کلاسی بود که هیچوقت از سر اجبار نرفتم !گرچه خیلی آروم نبود ولی دوسش داشتم

وبالاخره ترم 4 که پرونده علوم پایه بسته شد. دو سال از دوران دانشجویی گذشت... شاید خیلی راحت از کنارش گذشتم ،شاید گاهی خیلی به خودم سخت گرفتم یا حتی گاهی خیلی محتاط نبودم، شاید دیگه هیچ وقت نتونم جبرانش کنم، میشد که بهتر باشه اما ... نشد

ترجیح میدم دلخوری ها ،حسرت ،اشتباه ها ثبت نشه ... ترجیح میدم زیاد خودمو درگیر انتقاد ها و قضاوت های نادرست نکنم ،نه به دنبال اثبات باشم نه نفی.فقط میخوام که "ندونم" ،همین

در نداستن آرامشی هست که در دانستن نیست

پ.ن:وبلاگم یکساله شد.یک سال گذشت از روزی که شروع کردم.بهانه خاصی برای شروع نداشتم.خیلی اتفاقی بود ،حتی موقع امتحانای ترم 2 بود.روزهای خوبی نیود... پر از نا امیدی ... پر از پشیمونی ... روزهایی که به جای رو به رو شدن با واقعیت سعی میکردم ازش فرار کنم.جرئت نداشتم که اعتراف کنم "اشتباه کردم" .اون روز ها رو پیش بینی نکرده بودم و مجبور بودم بابتش تاوان بدم.سخت و تلخ بود

،اما امروز بعد از گذشت یک سال خیلی چیزا عوض شد... با خیلی از اتفاق ها کنار اومدم.دغدغم، هدفم برنامم، فکرم، حسم، نگاهم ،عوض شد.گرچه هنوز تا خوب شدن فاصله هست ولی همین که دیگه حس بد اون روزا باهام نیس برام کافیه

بیشتر از یک سال خاطرات دانشجویی و حرفامو اینجا ثبت کردم.از دغدغه ها و حس و حالم گفتم .گرچه مجبور بودم که گاهی محتاط باشم یا مبهم بنویسم ولی پشیمون نیستم. بخشی از 19 سالگیمو با حس ها و تجربه های متفاوت اینجا ثبت کردم.نمیدونم تا کی اینجا هستم ولی ... دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 0:5  توسط medisa  | 

سلام!!!

روزهای پایان ترمه دیگه! پاتوقمون شده ، انتشارات دانشکده ! مسیر ترددمون تو یونی رفته تو طرح ، فقط محدود شدیم به مسیر بین کلاس تا انتشارات !!! هر روز میرم کلی جزوه فتو میکنم ، میارم خونه  ... بعد میشینم برنامه ریزی میکنم میبینم ... نه! با دو هفته جور درنمیاد ... نچ ... نمیرسم ... بعد در حالی که سعی میکنم روحیمو حفظ کنم و مواظب باشم که "امید به زندگیم" یهو درجش افت نکنه ، مامی خیلی شیک میاد بهم میگه که عروسی دخترعمه ی گرامی  افتاده هفته دیگه!! کی گفت من حرص میخورم؟؟ نه!  اتفاقا چقدم زمانش خوش یمنه، وسط امتحانا و فرجه ملت ! فقط طفلی مدیسا یه سال علوم پایه عقب میفته ...

اینکه من امسال به علوم پایه نمیرسم ، قبلا پیش بینی شده ، فقط نمیدونستم که دقیقا  قرار کدوم درس ها رو بیفتم که به سلامتی دیروز این معما هم حل شد! با الی رفته بودیم بیرون واسه خرید، بعد همونطور که ما خیلی شاد داشتیم تو بازار واسه خودمون میگشتیمو و اینا ، یهو الی میگه : اِ ... مدیسا!!! استادتون بودا !! گفتم :کی ؟؟    که کاشف به عمل اومد بعله ! استاد عقده ای بهداشتمون ، همون که واسه یه مسئله کوچیک ، یکی از بچه ها رو کلی اذیت کرد و تا مرز حذف شدن پیش برد، همون که من ازش دو تا منفی و یه نمره به یاد ماندنی از  کوئیز کلاسیش دارم، همون استادی که خیلی به غیبت حساسه و من تو لیست کلاسش دو تا غیبت دارم ،همون که اصلا منطق نداره  و به "دانشجو آزار" بودن معروفه ... بعله ،همون از کنارمون رد شد و  منو شناخت و منتظر "سلام" بود که اصلا حواسم نبود و ندیدمش و تحویل نگرفتم!!! حالا بین این همه ... هیشکی نه ... فقط همین استاده! اوهوم ... خودم میدونم که دیگه هیچ امیدی نیس ... پس یه شیوه سریع واسه خودکشی پیشنهاد کنین لطفا !

این از اوضاع بهداشت ، سه شنبه هم امتحان حذفی بافت داشتیم که در نوع خودش جالب بود.  بعد از امتحان فهمیدیم که گویا رفرنس چیز دیگه ای بود ... اشتباه خوندیم . نمیدونم چرا سوال ها آشنا نبود ... کلا اصطلاحات نا آشنا زیاد داشت ... تشریحی هم بود ... فک کنم ده نمره هم داشت ...حذفی هم که بود ... به فنا رفت دیگه !!!

اوضاع پاتو هم این روزا جالب شده! اخیرا هر جلسه خواب میمونم و با وجود حضور در یه ربع آخر کلاس ،باز غیبت میخورم . ظلمه واقعا !! آخه من که در هر صورت  از خوابم زدمو یه جوری خودمو رسوندم به کلاس ... !!! میتونه "تاخیر" بزنه خب !

واسه مورفو هم که یه درمیون دندون ها رو ندارم ... موندم آخر ترم چی بهش تحویل بدم !!!

اوضاع خیلی جالبه کلا! فقط الان من میخوام بدونم انگیزم از ادامه ی این زندگی چی میتونه باشه؟ نه جدی میخوام بدونم!

پ.ن: اگه احتمالا دفعه بعد گذرم افتاد این طرفا ، خبر مشروط شدنمو براتون میارم!!!

 

آنچه نامش زندگیست، نه خیال است و نه بازی، امتحان است . و تنها پاسخ به آزمون زندگی ، زیستن است ، زیستن!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 14:0  توسط medisa  | 

سلام!!!

حالم اصلا خوب نیس... خیلی اتفاقی ،همه چیز به هم ریخت ... لبخندم،خشک شد ... ذهنم،درگیر شد ... آشفتگی ... گمش کردم ...

حقیقتو چشمام دید ... اما احساسم باور نکرد ...

شوخی شوخی  جدی شد!!!

سخته که باور کنم ... از دست رفت!!! مجبورم به فراموشی؟ تبعیدم به انتظار ؟ محکومم به سکوت ؟

خیلی  دورم ... به دنبال یه بهانه ... به دنبال اعتراف ... به دنبال" واژه" بجای نگاه ...

ترس ... شک ...  لبخند های از سر عادت  ...

نگاه ... انتظار ...گذشت های از سر ناچاری ...  فراز و فرود های اجباری ...

محک زندگی تا کجا ادامه داره ؟ تا کی باید صبر کرد؟

تا کی میشه پنهون شد پشت غرور؟

تا کی میشه احساس و منطق رو تفکیک کرد؟

تا کی میشه عادی بود؟

دارم تسلیم میشم ...

                        

پ.ن: سنگین ترین درد ها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل میشوند و جملگی تلخ ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 21:0  توسط medisa 

سلام!!!

یه مدت دور بودم از اینجا...نیاز داشتم که فاصله بگیرم ... از دور ببینم...تنها باشم و مرور کنم...بشناسم ...زاویه نگاهمو عوض کنم...احساسمو..............

در برابر تلخی فعلا فقط سکوت...صبر... نگاه...         سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!

همه چی هنوز مبهمه... من این آرامش رو به آشوب بعد از حقیقت ترجیح میدم ... اما به خاطر احساسم، مرددم!

ترجیح میدم از واقعیت فرار کنم ، چشامو ببندم و نبینم که از دست رفت ...

شاید شرایط هیچ وقت اون طور که میخوام نشه اما ...امید که میشه داشت؟... انتظار...

نمیشه انکار کرد ... اما میشه پنهون کرد ... لبخند اجباری ... حرفهای تکراری ... برخورد سرد...  

هیچ و پوچ  ... جدی شد ...

بچه گانه بود ... مهم شد ...

فقط یه حسه ...   اما میترسم که جدی شه ...

پرم از حرف ... اما نباید بگم ...

یک حس غریب و مرموز ... نگرانی ..... آخرش چی میشه؟ ... همگرا؟... یا ... واگرا؟!!!

 

"بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه ی خاص تو با کسی"

 

پ.ن: این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت میکنند، بلکه مهم اینست که ما ، در خلوتی سرشار از صداقت ، ودر نهایت قلبمان خویشتن را چگونه داوری میکنیم!

 عام نوشت!!!!!!!: من فقط منتظره یه اتفاقم ، یه تحول ، یه فرصت که بتونه اشتباهمو جبران کنه،همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:48  توسط medisa 

سلام!!!

من دیگه یه جورایی از خودمو آیندم قطع امید کردم! بین این همه درس نخونده  دارم غرق میشم.با این اوضاع فک کنم به علوم پایه نرسیده ،رسما باید برم انصرافمو از دنتیستی اعلام کنم!یکی بیاد به من حس درس خوندنو القا کنه.

اول هفته خیلی شیک، با اعتماد به نفس و اینا در حالی که اپسیلون اطلاعاتی از هیچ کدوم از درس ها ندارم، میرم یونی، اون وقت هر روزش ملت با یه هیجده چرخ از رو "امید به زندگیم" رد میشنو نیست و نابودش میکنن، اون وقت آخر هفته فقط باید خودمو جمع و جور کنم که تا آخر ترم دووم بیارم!

سر کلاس بافت عملی، استاد یه سری لام میده ،بچه ها میشینن دورهم هی  آنالیز میکنن، عکس میگیرن، اشکال میپرسن و اینا، اون وقت من خیلی متین و سنگین میشینم یه گوشه، دستمو میزارم زیر چونه به این فک میکنم وقتی هیچ ایده ای درباره ی چیزایی که اینا دارن روش بحث میکنن ندارم ،چرا نمیرم وسط آزمایشگاه خودمو با میکروسکوپ حلقه آویز کنم!!!

 

کل اطلاعاتم از مورفو و سطوح مختلف دندون به میکرون هم نمیرسه اون وقت با یه ژست دنتیستی میرم دندونی رو که تراشیدم به استاد نشون بدم، استاد میگه:سطح "باکال" دندون کدومه؟؟

من:...بله؟؟؟

استاد:سطح باکال دندون کدومه؟

من:ممم...سطح باکال؟؟؟

استاد:

من:... (یعنی کلا مشترک مورد نظر در جریان نمیباشد)

 

مدیسا جلو استاد به فنا رفت!تا آخر کلاس اینقد پشت این و اون قایم شدم که جلو چشم استاد نباشم!خدایی یه لحظه توبه کردمو تصمیم گرفتم که دور نت و وبگردی رو خط بکشم اما پام به خارج یونی نرسیده بود که همه چی یادم رفت، تا اومدم خونه ،دیدم دوز نت خون پایینه ،سریع تزریق کردم!!!! کلا همین عزم و اراده هاست که میمونه ،بعله و اینا!

 

فرداش هم با دوستان یونی رو پیچوندیم رفتیم به یکی از شهرهای اطراف که میگفتن قیمت کیف و کفش و مانتو مفته!!! خیلی خوش گذشت...کمه کمش این بود که دوستان به دس فرمون من ایمان آوردن.ظرف 10 دقیقه از وسط بازار رسیدیم سر کلاس!ولی خب اعتراف میکنم اولین بار بود که بالا 120 میرفتم! رانندگی با اون سرعت هم عالمی داره ها!کلا به خیر گذشت، سالم رسیدیم، بعله و اینا!

 

آنسوی دلتنگی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 21:0  توسط medisa  |